پرده اول:
هنگامی که ستارخان در پارک اتابک همراه با نیروهایش مستقر بود، دستور خلع سلاح مجاهدین صادر شد، اما مجاهدین آذربایجان از تسلیم اسلحههایشان خودداری کردند و این آغاز یک درگیری خونین داخلی را رقم زد. به گفته خود ستارخان (امیرخیزی در خاطراتاش نقل میکند) او بهوسیله یکی از نزدیکانش از پشت سر هدف گلولهای قرار میگیرد و در اثر همان زخم زمینگیر میشود و تا پایان عمر خانهنشین میگردد.
پرده دوم:
رئیس علی دلواری هم که در برابر تجاوز نیروهای انگلیسی به خاک ایران مقاومت نشان میداد و شجاعانه به مقابله با آنان میپرداخت، سرانجام نه بهدست انگلیسیها که بهدست یک ایرانی از پای درآمد.
پرده سوم:
میرزا کوچکخان نیز که زمانی از سوی یارانش، احسانالله خان و خالوقربان، متهم به مسامحه با دولت میشد پس از اینکه رشت در اختیار یاران دیروز درآمد، به جنگل پناه برد. سرانجام هم کار به جایی رسید که احساناللهخان به روسیه گریخت و خالوقربان رشت را تسلیم نیروهای دولتی کرد... میرزاکوچکخان همراه با افرادی چون حسنخان آلیانی (معینالرعایا) و گائوک آلمانی، پس از تسلیم تمام نیروها، به سمت خلخال راهی شد. حسنخان به اصطلاح از نیروهای دولتی تامین گرفت و میرزا را در سرمای کوهستان تنها گذاشت. میرزا و گائوک به راه خود ادامه دادند ولی در اثر شدت سرما در گردنه اسالم از پای درآمدند و سپس، سر میرزا توسط خالوقربان به سردارسپه تقدیم شد.
پرده چهارم:
دکتر محمد مصدق، پس از ماجرای نهم اسفند 1331 کم کم وارد فضایی به شدت ناآرام و پیچیده شد، برای ایجاد وحشت در دل همراهان مصدق و ناتوان نشان دادن دولت، رئیس شهربانی کشور (افشارطوس) ربوده شد و سپس به قتل رسید، کارشکنیهای دیگر نیز اوج گرفت تا سرانجام مصدق یکسال و 28 روز پس از آنکه با پشتیبانی گسترده مردم به قدرت بازگشته بود، چنان تنها ماند که مجال برای کودتاچیان فراهم آمد تا در یک چشم بهم زدن آرزویهای سپید ملت را برای استقرار آزادی و دموکراسی، درنوردند و شاید تنها صدایی که از آن دوران به جا مانده و جای اندیشیدن دارد، صدای خلیل ملکی باشد که میگفت مصدق ما را به جهنم میبرد اما ما تا جنهم هم با او میرویم. افسوس که چنین فهم و درکی در میان روشنفکران و شخصیتهای نخبه و تاثیرگذار در آن دوره چندان دیده نمیشد و همین یکی از دلایلی بود که در سقوط دولت ملی و قانونی مصدق موثر واقع شد... و مردی که در برابر استعمار انگلستان مقاومتی پولادین و کمنظیر نشان داده بود، و میتوانست فرصتی مناسب برای استقرار حکومت قانون در این مملکت فراهم آورد، ناکام ماند، مجبور شد باقی عمر خویش را در تبعید بهسر برد.
پرده پنجم:
مهندس مهدی بازرگان که به خاطر مزاحمتها، دخالتها و فشارهای گوناگون، از دولت موقت استعفا کرد، از شوخچشمی روزگار چندی بعد مورد بیمهری و بیتوجهی دوستان و همراهاناش نیز قرار گرفت تا در بین نامزدهای نخستین انتخابات ریاست جمهوری در ایران جایی نداشته باشد، و باز سکوت و حتی مخالفت روشنفکران و شخصیتهای نخبه و اثرگذار در پیوند با شور جوانی، و کسانی که دگرگونیهای شتابزده و تند را ضروری میپنداشتند، فرصتی دیگر را نیز بر باد داد تا بازرگان هم تنها بماند و چه سود که سالها بعد خیلی از آن افراد رفتار گذشته خویش را رفتاری نابخردانه توصیف کردند، و اشتباه خود را پذیرفتند. دقت کنید پذیرش این اشتباهها خیلی وقتها فقط به یک اشتباه کردیم خلاصه نمیشود، هزار و یک دلیل دیگر هم همراه آن میآید که شخص به ما بفماند آن دوره، وضعیت قابل قیاس با این زمان یا آن زمان نبوده و بالاخره اینگونه به نظر برسد که او اشتباه نکرده، و ما قدرت فهم و تحلیل نداریم وگرنه او همیشه درست فکر میکرده، و البته در اینجا ضمیر سوم شخص مفرد شامل حال بسیاری از ما میشود، امان از دست ما!
بیپرده...!
ما اگر قرار باشد تاریخ خود را بخوانیم، سیر تحولات ایران را از مشروطه تاکنون مطالعه کنیم و به سرانجام اندوهناک افرادی مانند مصدق، بازرگان و... نیندیشیم، فکر میکنم باز در تنها گذاشتن آنان شرکت کردهایم. شاید هم ما تاریخ را میخوانیم برای اینکه آن را تکرار کنیم! نمیدانم چه زمانی میخواهیم مسئولیت تاریخی خود را بپذیریم، تا کی میخواهیم فقط و فقط پای دیگران و بهویژه خارجیها را به ناکامیهایمان بکشانیم و مسئولیت خود را در نظر نگیریم. ما شبانهروز، مدیحهسرای اصلاحگرایان، استبدادستیزان و مبارزان هستیم و از هر کدام داستانها و خاطرهها شنیدهایم و به آنان افتخار میکنیم، اما هنوز درباره دلیلهای شکست آنان و سرنوشتی که برایشان رقم خورد، نمیاندیشیم و باز نمیاندیشیم که ما (یعنی خود ما ایرانیان) چه نقشی در ناکامیهای آنان داشتهایم؟ ما که از روحیه کار جمعی و گروهی برخوردار نبوده و نیستیم و به منافع گروهی و فراتر از این به منافع ملی خودمان هم نمیاندیشیم. چرا راه دور برویم؛ به نمونهای ساده و روشن اشاره کنم؛ در نظر بگیریم چند وقت پیش دو مسابقه فوتبال در فاصلهای نزدیک برگزار شد. یکی میان تیم ملی ایران و تیم ملی کره جنوبی و دیگری، میان قرمز و آبیهای پایتخت. نخست اینکه میزان تماشاگران حاضر در استادیوم آزادی در مسابقه تیمهای استقلال و پیروزی شاید نزدیک به دو برابر تماشاگران مسابقه میان تیمهای ملی ایران و کره جنوبی بود که خودش جای بسی اندیشیدن دارد. تازه تصور کنید که چقدر جمعیت از شهرستانها برای تماشای مسابقه استقلال و پیروزی به تهران میآید، در حالی که مسئولین ورزش کشور برای اینکه مردم در استادیوم آزادی حضور یابند و تیم ملیشان را پشتیبانی کنند مجبور هستند که بلیط رایگان توزیع کنند!... این خودش نمونهای از حس وطندوستی ماست! ما که در زدن، کوبیدن و خرد کردن یکدیگر حرفهای فراوانی برای گفتن داریم اما هنگام ساختن، آباد کردن و همکاری با یکدیگر، پایمان میلنگد! ما یک نقطه افتراق کوچک را با ذرهبین جستجو میکنیم و بر آن میایستیم اما هزاران نقطه اشتراک را هر چند مانند آسمانی پرستاره بالای سرمان بدرخشد و چشمنوازی کند، نادیده میگیریم...
بیپرده بگویم، روی سخنم با روشنفکران، اندیشمندان و شخصیتهایی است که در اجتماع و در میان مردم اثرگذار هستند و نمیخواهند خود را (در گام نخست) و مردم را از بیتفاوتی و بیگانگی نسبت به موضوعهایی که بر درد و رنجشان میافزاید، رها سازند. قصد ندارم به افرادی بپردازم که این مهم را نیز در نظر نمیگیرند و عهدهدار نقشهایی مخرب میشوند که گاه و بیگاه خودشان به نقد آنها در تاریخ و گذشته نهچندان دور میپرداختهاند. اینک در این زمان باقی مانده تا انتخابات ریاست جمهوری در ایران، مروری دوباره و چندباره پیرامون اشتباهها، تصمیمهای نادرست و سهلانگاریهای شخصیتهای موثر در جامعه ضرورت دارد. ما بیش از هر چیز نیاز داریم خودمان را در مطالعات تاریخی جستجو کنیم تا به درکی از آنچه بر ما گذشته است دست یابیم و آن را به پیکر جامعه منتقل کنیم، جامعهای که بر اساس اطلاعات و تحلیلهای نادرست و یا احساسیاش به دست خود فاجعه میآفریند. به باور من این حرفها تکراری ست اما در همین حال باور دارم به تکرار همین حرفها بیشتر نیازمندیم، ما که بسیار فراموشکاریم و بسیار در حق خود جفا کرده و میکنیم و این را ندیده و نمیخواهیم ببینیم...















