ترانه‌ها
بلوتوث
پیامک
English
صفحه اصلی
درباره ما و شما
گفتگوها
دیدار‌ها
یادداشت‌ها
اخبار
همایش‌ها
ویدیو
 





 
 

موج سوم، پویش دعوت از خاتمی
کد نمایش بنر کوچک


کد زیر را در هدر سایت یا وبلاگ خود قرار دهید

پیوندها

 
RSS    

گزارش یک دیدار چلچراغی با سیدمحمد خاتمی
آخرین خبر و احتمالا مهم‌ترین خبر این است که ما به نمایندگی از طرف تمام چلچراغی‌ها رفتیم و با سیدمحمد خاتمی دیدار کردیم. می‌خواستیم نشان دهیم که اگر جشن هر ساله به دلیل فراهم نشدن امکانات لازم برگزار نمی‌شود، باز هم ما شب یلدایمان را با نفس خاتمی و حافظ‌خوانی او سرشار می‌کنیم و در کنارش هستیم تا مبادا پیش خودش فکر کند جایی در رویاهای ما ندارد.

نگار مفید: می‌خواستیم جلسه‌مان شروعی عجیب و غریب داشته باشد، برای همین بود که به رسم تازه، گود را خالی کردیم تا بزرگ‌ترمان اول صحبت کند. این‌طور شد که جلسه با حرف‌های مدیرمسئول آغاز شد و او گفت: «تلقی جامعه از جوان یا تهدید است و یا فرصت. اما این روزها بیشتر بحث تهدید مطرح است و هر جایی که جوانان برای فعالیت وارد می‌شوند، در عرصه اجتماع، سیاست، فرهنگ، هنر، مطبوعات و... با سوء‌ظن به آنها نگاه می‌شود. واقعیت وجودی جوان، مجموعه‌ای از دوگانگی‌هاست، اما ما این پارادوکس‌ها را به رسمیت نمی‌شناسیم. عده‌ای نمی‌توانند باور کنند که جوان می‌تواند هم دنبال گرایش‌های جدی و عمیق باشد و هم دنبال گرایش‌های ساده‌تر. خیلی‌ها این بخش از جوانی را به رسمیت نمی‌شناسند. دلمان می‌خواهد درباره این تضادها و محدودیت‌ها و نیازی که جوانان به فعالیت دارند برای ما صحبت کنید.» این‌طور بود که جلسه‌مان شکل رسمی‌تری گرفت و بی‌هوا خودمان را جای همه چندین هزار خواننده‌ای گذاشتیم که نمی‌توانند اینجا باشند. ناگهان شدیم نماینده؛ نماینده‌هایی که باید از دل جوانی خودشان و خیلی‌های دیگر صحبت کنند.
***

می‌خواستیم به سیدمحمد خاتمی بگوییم آمده‌ایم تا بمانیم. آمده‌ایم تا نشان دهیم جرئت و جسارت به زبان آوردن اشتباه را داریم و اگر یک روزی‌روزگاری زبانمان به انتقادهای تند و تیز و گاه نابه‌جا باز شده، می‌توانیم آن را با صداقت به زبان بیاوریم. مگر، به روایتی شب یلدا، شب نقل خاطرات، تجربه‌ها و حتی اشتباهات نیست؟ جلال سعیدی رودرروی خاتمی به او گفت که یکی از سنت‌های شب یلدا همین نقل صمیمانه است و ما در تمام طول راه فکر کرده‌ایم که اعتراف‌هایمان را به شما بگوییم. اعتراف ما این بود که یک جاهایی ناامید شدیم و همه این ناامیدی را به زبان آوردیم و از شما جواب خواستیم، اما حتی به اندازه کافی صبر نکردیم. محبوبه حقیقی از همان اول گفت که می‌خواهد حرف‌های آقای خلیلی را سوالی کند و از خاتمی جواب بگیرد. گفت: شما اولین کسی بودید که روی جوان‌ها حساب باز کردید. اولین کسی که این نسل را به بازی گرفتید و آنها را باور کردید. اما حالا اگر شادی کنیم یک حرفی می‌زنند، اگر راه برویم یک حرف دیگر، حتی اگر درس هم بخوانیم برایمان سهمیه می‌گذارند و اجازه نمی‌دهند درس خواندن را ادامه بدهیم. دیگر هیچ‌کدام از این نسل منتظر نیستند تا کسی رویشان حساب باز کند. اما شما کسی هستید که بیشتر و پیشتر روی این نسل حساب کردید. برای این‌که این نسل همچنان راهش را ادامه بدهد و همچنان حضور داشته باشد، چه حرفی دارید؟ دنا درفشی توضیح داد که با وضعیت اقتصادی فعلی ایران، خیلی خودخواهی است اگر به یک نفر بگوییم بیاید و رئیس‌جمهور ما شود. حتی درباره گفت‌وگویش با یکی از اقتصاددان‌ها گفت و حرف‌هایش که می‌گفت رئیس‌جمهور بعدی باید به اندازه ۲۰ سال فرصت داشته باشد تا اقتصاد ایران را درست کند. می‌دانم این‌که بخواهیم بیایید خودخواهی است، اما امیدواریم که شما مثل ما خودخواه نباشید.
***

می‌خواستیم با دلیل‌ها و استدلال‌های جوانانه‌مان برایش بگوییم که منتظر آمدنش هستیم. منتظریم تا تحت تاثیر قرار بگیرد و حرف‌های ما قدم‌هایش برای حضور را مصمم‌تر کند. حقیقتش را بخواهید از یک جایی به بعد روند داستان خیلی تغییر کرد. خاتمی برای ما گفت که به چه دلایلی برای آمدن در تردید است و به چه خاطر ذهنش این‌قدر درگیر شده. گفت که آبرو را از همین مردم دارد و جانش هم اهمیت ندارد، اما باید ببیند وقتی تمام دارایی‌اش را وسط می‌گذارد می‌تواند کاری از پیش ببرد؟ می‌تواند به مردم نشان دهد که چه کارهایی برایشان انجام می‌دهد؟ ما سکوت کردیم، چون نمی‌توانستیم از طرف شما و حتی از طرف خودمان به او جواب بدهیم. حقیقتش را بخواهید ترسیدیم که مبادا خودمان دوباره اولین نفری باشیم که دست به قلم می‌بریم و از دولتش انتقادهای تند و تیز می‌کنیم.
***

می‌خواستیم نشان دهیم که گاهی منطق‌هایش برای ما ملموس هستند، که دردهایش، اضطراب‌ها و دل‌فکری‌هایش را می‌شناسیم و می‌فهمیمش. برای همین بود که فرشاد رستمی از زاویه دیگری موضوع را مطرح کرد و ریحانه طباطبایی شروع به مخالف‌خوانی کرد. که برای خاتمی گفت شاید بهتر باشد به عنوان تئوریسین باقی بماند و به ما درس بدهد. که همان روشنفکر محبوب باقی بماند و ما را با خود همراه کند. گفت که شاید بهتر باشد نیاید و پیه کار اجرایی را به تن خود نمالد. جمع ما کمی قصه را به سمت شوخی و خنده برد و خاتمی توضیح داد که دغدغه‌هایش همین‌ها است. خودش گفت که الان بنیاد باران را دارد و همین اندازه که بنیاد به هدف‌هایش برسد او راضی است. گفت که ترجیح می‌دهد کنار گود بماند و کمک کند. حرف‌های دیگری هم زد... و ما امیدوار شدیم که تا 10، 12 روز دیگر تصمیمش را بگوید. قبول داشت که زمان زیادی باقی نمانده و همین 10، 12 روز هم زیاد است.
***

می‌خواستیم نشان دهیم که اصرار داریم. می‌خواستیم باور کند که تنها راه ما برای زندگی بهتر است. می‌خواستیم دلیل بیاوریم، استدلال داشته باشیم و نگاهش را تعدیل کنیم. دوباره امیر ژوله بود که دست به کار شد و از راز ماندگاری گفت. توضیح داد که با افشین صادقی‌زاده حرف زده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که آمدنش می‌تواند به دلیل ماندگاری باشد. که بیاید و این بار از موضعی قدرتمندتر وارد شود. از موضعی که مردم را با خود دارد و مردم هم حس کنند که حضورشان دیده شده. این بود که برای همه ما 40 نفر از تصمیم‌هایش گفت و از نگرانی‌هایش. از این‌که اگر بیاید چه می‌شود و اگر نیاید چه اتفاقی می‌افتد. ما هم کم نگذاشتیم و داستان را بی‌وقفه تا مرز ستادهای تبلیغاتی و اتفاقات آن جلو بردیم. از اشتباه‌های اصلاح‌طلبان گفتیم و از مردمی که شاید شور و اشتیاق کمتری دارند. سر تکان داد و گفت که می‌داند. که دارد به همه اینها فکر می‌کند و می‌خواهد بهترین تصمیم را بگیرد.
***

تردید‌هایش را باور کردیم و گذاشتیم ما را با خود همراه کند. گذاشتیم نگرانی‌هایش را با ما تقسیم کند و ما، وجدانمان را قاضی کردیم. یک جوری که ما را محرم حس کند. حرف‌هایش را که تمام کرد، خودش بود که از بین دیوان حافظ و شمس و شاهنامه و سعدی، همان دیوان حافظ را برداشت و نیت کرد در دل و دیوان حافظ را باز کرد، سری تکان داد، غزل را به عموزاده خلیلی که کنارش نشسته بود، نشان داد، لبخندی زد. می‌خواست یک نفر دیگر را مهمان کند تا از زبانش غزل عجیب حافظ را بخواند، تا شاید باور کند. تا غزل حافظ را از زبان یک نفر بشنود و برای چندمین بار باور کند که یک عده از آمدنش خیلی خوشحال می‌شوند.

ز در درآ و شبستان ما منور کن...

همین مصراع اول کافی بود تا چلچراغی‌ها ذوق‌زده شوند، به هیجان بیایند و صدای کف فضای اتاق را پر کند و خلیلی و ژوله و چندتای دیگر یک‌صدا بگویند: اینم حرف حافظ!

ز در درآ و شبستان ما منورکن
هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره‌ای شب هجران نمی‌فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه بر کن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس
به تحفه برسوی فردوس و عود مجمر کن
ازین مزوجه و خرقه نیک در تنگم
به یک کرشمه صوفی‌وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیر دست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول عقل حکایت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به‌ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به‌مستان ده
بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان
ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
***

می‌خواستیم جلسه همین‌جا تمام شود، اما نشد. مخصوصا وقتی که همه‌حرف‌ها را نمی‌شد نوشت و قول داده بودیم برای ننوشتن. آخر داستان دوباره اصرارکردیم که بیاید، اصرار کردیم که هستیم، اصرار کردیم تا بداند آمده‌ایم تا بیاید. ناغافل جواب داد اگر رئیس‌جمهور نباشد می‌تواند ما را ببیند، می‌تواند همراه ما باشد و شب چله را در کنار هم بگذرانیم. ته دلمان خوشحال بودیم که یعنی قول سال بعد را هم گرفته‌ایم. اما درست در زمانی که فکر میکردیم جلسه تمام شده است، باز هم مثل همیشه خاتمی غافلگیرمان کرد و گفت: اما همه این بحث‌ها به کنار، ما یک بحث خیلی مهم دیگر داریم؛ چلچراغ! شما و من، وظیفه مهم دیگری همه داریم، باید کمک کنیم تا چلچراغ بماند. برای همه ما مهم این است که چلچراغ‌مان با قوت ادامه پیدا کند. تا بعد...

حرف‌های خاتمی:
خاتمی درباره خواست تاریخی ملت ایران حرف زد. درباره سنت و مدرنیسم در جامعه ایران و درباره شرایط جوانان امروز و آینده... یک هفته صبر کنید، مشروح کامل این سخنان را خواهید خواند.

باکس

ژانگولرها و هنرنمایی‌های ما

البته یادتان باشد که ما چلچراغی هستیم و چلچراغی بودنمان را حفظ کرده‌ایم. به همین خاطر است که جلسه رسمی ما با خاتمی با یک جوک از امیر مهدی ژوله شروع شد.
امیر: حقیقتش من خیلی سوال‌ها و حرف‌ها آماده کرده بودم، اما قبل از جلسه آقای خلیلی به من گفتند درباره سیاست حرفی نزن، آقای خاتمی خوشش نمی‌آید. گفتند درباره اشخاص و آدم‌ها هم حرف نزن، درباره هنر و فرهنگ و سینما و اجتماع و اینها هم سوالی نپرس. نتیجه این شد که بیایم و برایتان تعریف کنم که امروز داشتم با دایی‌ام حرف می‌زدم خیلی حالش خوب بود و سلام رساند اتفاقا. بهش گفتم که ما امروز می‌خواهیم بیاییم پیش شما. گفت: همان رئیس‌جمهور قبلی؟ الان سمتشان چی است؟ گفتم: رئیس‌جمهور بعدی.

دیدار چلچراغی ما با آقای خاتمی همچنان ادامه داشت و بعد از یکی، دو سوال جدی، نیلوفر لاری‌پور در لحظه شعری سرود که حواس ما را پرت کرد، حتی معذرت‌خواهی کرد که شعر کاملی نیست و برای آقای خاتمی توضیح داد که عادت ندارد برای کسی شعر بگوید، خلاصه‌اش این‌که گفت:

نیلوفر:
یک ثانیه مانده تا هم‌آواز شدن
برخیز سکوت دیرپا بشکن
این فرصت تازه‌ای است، تردید نکن
تردید نکن، دوباره لبخند بزن

پیمان قاسم‌خانی، محراب قاسم‌خانی، پگاه آهنگرانی، نازنین احمدی، حنا مخملباف، نیلوفر لاری‌پور، کریم ارغنده‌پور، مهدی بوترابی، خسرو طالب‌زاده و محسن امین‌زاده هم بودند. جایتان خالی که همان اول جلسه، پیمان قاسم‌خانی نشست روی صندلی خاتمی و با خنده و شیطنت می‌گفت: «رئیس‌جمهور منما!»

از یک جایی به بعد همه‌مان تحت‌تاثیر قرار گرفتیم و یواش‌یواش کار به جاهای باریک کشیده بود؛ به جای این‌که ما خاتمی را تحت‌تاثیر قرار دهیم، او حرف‌هایش را به ما ثابت کرده بود. حالا یکی بیاید جلوی این بچه‌ها را بگیرد!

علیرضا میراسدالله هم دو تا از عروسک‌هایش و چند جلد از کتاب‌هایش را به خاتمی تقدیم کرد و گفت: «این عروسک‌ها می‌گویند اگر سهمیه مهرورزی را از 50 تومان به 70 تومان برسانید، حتما رای می‌دهند!»

به ما چه که میزبان فکر کرده بود ما خیلی آدم‌های منطقی و درستی هستیم و باید برای پذیرایی شب‌چله از ما، انار و هندوانه و آجیل روی میز بگذارد. جایتان خالی که عجب آجیلی بود، حتی یک دانه‌اش را هدر ندادیم و همه‌اش را خوردیم، مبادا فکر کند دچار سوء‌هاضمه شده‌ایم یا خوشمان نیامده. باید در آن لحظات آقای خلیلی را می‌دیدید، شبیه به پدرهایی بود که بچه‌اش را به مهمانی آورده و بچه محترم تمام آبرویش را می‌برد. از بس که ظرف‌ها را خالی می‌کند و مزه‌پرانی‌هایش تمامی ندارد!

همین جا محض یادآوری بگویم که آخر جلسه همه مان یک‌صدا ازآقای خاتمی برای عید غدیر عیدی خواستیم و اصلا هم به مصلحت نبود به اشارات چشم و ابروی آقای خلیلی توجه کنیم! و صد البته پافشاری ما هم نتیجه داد و آقای خاتمی قول داد از طریق آقای خلیلی عیدی ما را بدهد، یعنی اگر عیدی نرسید آقای خلیلی باید جوابگو باشد.

 اخبار تکمیلی در چلچراغ و موج سوم

اخبار مرتبط :  گزارش تصویری چله چلچراغی با خاتمی - 1

گزارش تصویری چله چلچراغی با خاتمی - 2 

جادوی انگشتانش و سحر کلام حافظ 

 

در ساعت روز
ز در درآ و شبستان ما منور کن... نماینده ی مردم است، عضوی از مردم است، نیاید چه کنیم...

 

در ساعت روز
ز در درآ و شبستان ما منور کن...

 

در ساعت روز
از در درآمدی و من از خود بدر شدم گویی از این جهان به جهان دگر شدم

 

در ساعت روز
زدر درآ

 

در ساعت روز
هوای مجلس روحانیان معطر کن . اگرچه. فقیه نصیحت کند که عشق مباز به خاطر ایران

 

در ساعت روز
عالی بود... فقط شما را به خدا این جور اخبارتون را جار نزنید, میان در مجله شما را هم می بندند...

 

در ساعت روز
محمد رضا خاتمی هم امروز تو دانشگاه تهران گل کاشت

 

در ساعت روز
به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد

 

در ساعت روز
همه صحبت از هیولائی که می آد و می بنده و می بره می کنند این هیولا کیست ؟ //// این رنگ و بوی محّبت و عشق را حفظ کنید از کسی نهراسید کسی نیست غیر از ما !! یلداتان مبارک

 

در ساعت روز
خيال روی تو در هر طريق همره ماست نسيم موی تو پيوند جان آگه ماست به رغم مدعيانی که منع عشق کنند جمال چهره تو حجت موجه ماست

 

در ساعت روز
نامردین دیگه هی ما ذوق کردیم واسه چله امسال برگزار نشد چرا خوب ما هم خاتمی رو د.ست داریم چله سال دیگه ه سر جاشه نه!!

 

در ساعت روز
به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد

 

در ساعت روز
ایکاش بیایدودل منتظران را شاد کند.

 

در ساعت روز
در سفره ی هفت سین امسال جایی هم برای "سید"بگذارید.او با بهار می آید تا "خاتمی" بر زمستان باشد...

 

ارسال نظرات

 



 


موج سوم از باز نشر مطالب خود با ذکر منبع استقبال می‌کند
mowj.ir © 2008