هشت سال دوران اصلاحات چه در بر داشته؟ و چه حاصلی در پی داشته؟ این پرسش، بسیار مهم و راهگشاست ولی پاسخ به آن چندان ساده نیست، هرچند شوربختانه گریز از پاسخ دادن به این پرسش از سوی روشنفکران و اهالی اندیشه، مجالی فراهم آورده تا برخی جستارهای ناروا، ذهن مردم و جامعه را از آنچه رخ داده دور سازد و این میتواند خطرناک باشد.
یکی از فضاهای متفاوت در دوران اصلاحات، فضای مطبوعاتی و رسانهای کشور بود، که خاطرات شیرینی را برای ما رقم زد، هرچند دوام نیاورد و سرانجام تلخی یافت... به خاطر دارم در همان هنگام، مسعود بهنود در پاسخ به مهدی نصیری (مدیرمسئول نشریه صبح) که گفته بود تا ما هستیم، اجازه سخن گفتن (و به عبارتی راحت نفس کشیدن) را به افرادی مانند بهنود نخواهیم داد، یادداشتی نوشت که جای اندیشیدن فراوان داشت و نیز به خوبی وضعیت نامطلوب فکری و فرهنگی جامعه ایران را نشان می داد... داستان چنین بوده که ولتر به روسو میگوید با وجودی که من با افکار و عقاید تو مخالف هستم اما جانم را می دهم تا تو آزادانه سخن بگویی، و بهنود با اشارهای ظریف به این ماجرا ژرفای انحطاط اخلاقی در جامعه ایران را آشکار کرد و انصافاً چه کار بزرگ و ماندگاری کرد. زیرا به نظر میرسد ما به این گونه اتفاقها عادت کرده و ساده از آن میگذریم!
اینک اگر به خاطر داشته باشیم میبینیم، سيدمحمد خاتمی، زمانی که ریاست جمهوری در ایران را بر عهده گرفت، بر این نکته پای فشرد که آزادی یعنی آزادی مخالف، و این سخنی بود که مرز او با بسیاری از گروهها و گرایشهای سیاسی در ایران را مشخص میساخت.
بارها شنیدهایم که میگویند ملتی که تاریخ خود را نداند و آن را نخواند مجبور به تکرار اشتباههای گذشتهاش میشود و بر این اساس اهل فرهنگ و اندیشه ما را به خواندن تاریخ فرا میخوانند. شاید خواندن تاریخ با توجه به دوران مختلف و منابع گوناگون و انبوه در این زمینه، کار دشواری به نظر آید و تا اندازهای ناممکن باشد، اما مطالعه و پژوهش درباره تاریخ معاصر ایران و تجربههای ما در دوران جدید، آسانتر و ممکنتر است و غفلت از آن خردمندانه نیست و جایی برای توجیه تنبلیهای بیمرز و اندازه ما باقی نمیگذارد...!
در تاریخ معاصر ما دو تجربه مشابه دولت اصلاحات موجود است. یکی دولت دکتر محمد مصدق و دیگری، دولت مهندس مهدی بازرگان. زیرا هر سه دولت در شرایط ویژه و به گونهای شگفتانگیز بر سر کار آمدند. دکتر مصدق که به وسیله عبدا... معظمی از دسیسه تازه انگلیسیها باخبر شده بود، پیشنهاد جمال امامی را در مجلس برای پذیرفتن سمت نخستوزیری پذیرفت (هرچند جمال امامی در اندیشه دیگری بود و فکر میکرد پیشنهادش از سوی مصدق رد میشود و به مقصود پلید خود خواهد رسید)، مهندس بازرگان نیز که در تمام عمر سیاسی خویش بر راههای مسالمتآمیز تکیه داشت و خشونت را بر نمیتابید، در انقلاب 1357 با وجود اینکه یار همیشگیاش آیتا... طالقانی به او گفته بود که آقایان وفا و صفا ندارند! سمت نخست وزیری را پذیرفت تا مبادا در ذهن مردم و تاریخ چنین یاد شود که وی شانه از بار مسئولیت خالی کرد و اگر نخستوزیری را میپذیرفت چنین و چنان میشد. اما سيدمحمد خاتمی، وی در سال 1376 با رای قاطع مردم، رقیب بانفوذ و قدرتمند خویش را از پیش رو برداشت ولی این نکته را هم در نظر داشته باشیم؛ جریانی که پشتیبانی خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال 1376 را بر عهده داشت بیش از پیروزی در آن عرصه، به کسب اعتباری برای تشکیل یک حزب قدرتمند میاندیشید ولی به هر ترتیب شور، شوق و خواست مردم، نتیجه دیگری را رقم زد و خاتمی با رای کمنظیری که مردم به او دادند موضوع را به کلی تغییر داد.
باز اگر به سرانجام هر سه تجربه نگاهی بیندازیم، پیوند دیگری میانشان خواهیم یافت، البته با یک تفاوت، که در پایان به آن میپردازم. دکتر مصدق که در قیام ملی 30 تیر 1331 با پشتیبانی و جانفشانی مردم ایران به قدرت بازگشت، یک سال و بیست و هشت روز بعد تنها ماند! و مقاومت پولادیناش که خواب خوش استعمارگران را آشفته و پایههای استبداد را متزلزل ساخته بود، با سکوت و بیتفاوتی نخبگان، روشنفکران و در نتیجه مردم درهم شکست و غمی که بر جان او بارید، چنان سنگین بود که بغض تاریخ را نیز شکست و تا آنجا ادامه یافت که هنگام مرگش، دکتر شفیعی کدکنی، درباره شامگاه زندگی آن «شیر پیر بسته به زنجیر»1 چنین سرود:
در سوگت ای درخت تناور
ای آیت خجسته در خویش زیستن
ما را
حتی امان گریه ندادند
مهندس بازرگان هم که از شوخچشمی روزگار به نخستوزیری دولت موقت (دولت انقلاب) رسیده بود، کوشش فراوانی داشت تا از خشونتورزیها و تندرویها بکاهد و پس از مقاومتی نه ماهه در برابر دخالتها، مزاحمتها و کارشکنیها سرانجام از سمت نخستوزیری استعفا کرد و باز صدایی از جامعه نخبگان و روشنفکران ایرانی در نیامد (البته در نظر داشته باشیم برخی از ایشان از سقوط دولت وی ابراز خوشحالی هم کردند!). شگفت اینکه سه ماه پس از استعفای دولت موقت، دوستان و همراهان حزبی بازرگان نیز، در اقدامی پرسشبرانگیز از کاندیداتوری حسن حبیبی برای نخستین انتخابات ریاست جمهوری در ایران پشتیبانی کردند و بازرگان در میان همراهان خویش تنها ماند تا باز این داستان غمانگیز تکرار شود؛ سالها بگذرد و همراهان قدیم متوجه اشتباه بزرگ و جبرانناپذیر خود شوند.
اما تجربه سيدمحمد خاتمی و دولت اصلاحات تا اندازهای متفاوت است. خاتمی از زمانی که به ریاست جمهوری انتخاب شد تا آخرین روز ریاست جمهوریاش زیر فشارهای مختلف قرار داشت و اتفاقهای ناگواری مانند توقیف روزنامهها، قتلهای زنجیرهای، ماجرای کوی دانشگاه و... را پشت سر گذاشت، و هرچند نمیخواستند که وی در آرامش کار کند و هر چند وقت یکبار، برایش دردسری تازه میآفریدند اما اینک میتوان گفت که با وجود فشارهای فراوان وی ناموفق نبود، عملکرد خوبی داشت و لااقل اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران در چنین وضعیت نگرانکنندهای قرار نداشت.
برخی افراد بر این باور هستند که خاتمی نباید در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری (سال 1380) شرکت میکرد زیرا کارکردن برای وی دشوارتر از همیشه شده بود... اگر خاتمی چنین تصمیمی میگرفت و اسیر این وسوسه میگشت شاید میتوانست از خودش اسطورهای بسازد، در گوشهای بنشیند، سکوت کند و بیتردید به سوژهای در تحلیلهای نخبگان، روشنفکران و همچنین مردم تبدیل شود تا همواره یادی از او بکنند و بگویند اگر خاتمی بود یا میآمد، چنین نبود و چنان نمیشد. اما به باور نگارنده آرمان خاتمی با تداوم اصلاحات و استقرار آزادی معنا میشد و نه دست کشیدن از آن و این بسیار قابل تامل است. تصمیم خاتمی برای شرکت در انتخابات، پیروزی دوبارهاش و استمرار دولت اصلاحات نتیجه بهتری در بر داشت و رشد عقلانیت در فضای سیاسی ایران را نشان میداد. بیتردید تداوم اصلاحات عرصه را برای ظهور و بروز بیشتر مخالفان آزادی و آزادیستیزان سخت کرده بود و مجالی هرچند اندک فراهم بود تا کارهای موثری در زمینههای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی انجام گیرد. جالبتر اینکه دولت احمدینژاد در همین مدتی که قدرت را در دست گرفته است ستیز با خدمات و دستاوردهای دولت اصلاحات را به طور جدی دنبال میکند؛ حزب را مزاحم میخواند، فشار بر سازمانهای مردمنهاد (NGOها) را در دستور کار خود قرار میدهد، فشار بر مطبوعات را افزایش داده و میدهد،... و مهمتر از همه، اقتصاد کشور را با کارها و تصمیمهای غیرکارشناسی و غیرعقلانی به سمت زوال و نابودی پیش میبرد و این خسارتها را نمیتوان با آه و افسوس گذراند و جبران کرد بلکه باید با چارهاندیشی از آسیبهای بیشتر جلوگیری کرد.
اما اینکه هشت سال دولت اصلاحات چه در بر داشته؟ و چه نتایجی به بار آورده، کاریست که نخست بر عهده نخبگان و روشنفکران است. آنان باید این موضوع را مشخص کنند که تداوم هشت سال دولت اصلاحات (با وجود فشارها و مشکلات فراوان) و ایستادگی خاتمی، ویژگی ممتازی در تجربههایی ست که ما تا امروز برای دستیابی به آزادی و دموکراسی طی کردهایم، ما که به کارهای منظم، درازمدت و هدفمند عادت و علاقهای نداریم. شتابزدگی، نابردباری، تصمیمهای هیجانی، برگزیدن کارها و برنامههای کوتاهمدت، همه چیز را یک شبه خواستن و... از ویژگیهای بارز و برجستهمان است و خسارتهای زیادی را پی در پی برایمان به ارمغان آورده است. اکنون بهتر است نیک بیندیشیم که آزادی و دموکراسی را نمیتوان در یک چشم بهم زدن یا در یک جعبه کادو، بدست آورد. بدست آوردن آن به بردباری، سماجت و مقاومت نیازمند است و به باور نگارنده پاسخ کسانی که به نتیجه هشت سال دوران اصلاحات میاندیشند در همین سه واژه (بردباری، سماجت و مقاومت) مستتر است، و اگر تجربههای گذشته را مرور کنند، مشخص میشود که هشت سال تداوم دولت اصلاحات و خالی نکردن میدان، چه در بر داشته است؟ و اهمیت استمرار آن در دور آینده انتخابات میتواند بهتر درک شود.
---
1.این عبارت برگرفته از شعر مهدی اخوان ثالث است که میگوید:
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کز بندت هیچ عار نیامد















