ترانه‌ها
بلوتوث
پیامک
English
صفحه اصلی
درباره ما و شما
گفتگوها
دیدار‌ها
یادداشت‌ها
اخبار
همایش‌ها
ویدیو
 





 
 

موج سوم، پویش دعوت از خاتمی
کد نمایش بنر کوچک


کد زیر را در هدر سایت یا وبلاگ خود قرار دهید

پیوندها

 
RSS    

محمد صادقي
به باور نگارنده پاسخ کسانی که به نتیجه هشت سال دوران اصلاحات می‌اندیشند در سه واژه بردباری، سماجت و مقاومت مستتر است، و اگر تجربه‌های گذشته را مرور کنند، مشخص می‌شود که هشت سال تداوم دولت اصلاحات و خالی نکردن میدان، چه در بر داشته است؟ و اهمیت استمرار آن در دور آینده انتخابات می‌تواند بهتر درک شود.

هشت سال دوران اصلاحات چه در بر داشته؟ و چه حاصلی در پی داشته؟ این پرسش، بسیار مهم و راهگشاست ولی پاسخ به آن چندان ساده نیست، هرچند شوربختانه گریز از پاسخ دادن به این پرسش از سوی روشنفکران و اهالی اندیشه، مجالی فراهم آورده تا برخی جستارهای ناروا، ذهن مردم و جامعه را از آنچه رخ داده دور سازد و این می‌تواند خطرناک باشد.
 
یکی از فضاهای متفاوت در دوران اصلاحات، فضای مطبوعاتی و رسانه‌ای کشور بود، که خاطرات شیرینی را برای ما رقم زد، هرچند دوام نیاورد و سرانجام تلخی یافت... به خاطر دارم در همان هنگام، مسعود بهنود در پاسخ به مهدی نصیری (مدیرمسئول نشریه صبح) که گفته بود تا ما هستیم، اجازه سخن گفتن (و به عبارتی راحت نفس کشیدن) را به افرادی مانند بهنود نخواهیم داد، یادداشتی نوشت که جای اندیشیدن فراوان داشت و نیز به خوبی وضعیت نامطلوب فکری و فرهنگی جامعه ایران را نشان می داد... داستان چنین بوده که ولتر به روسو می‌گوید با وجودی که من با افکار و عقاید تو مخالف هستم اما جانم را می دهم تا تو آزادانه سخن بگویی، و بهنود با اشاره‌ای ظریف به این ماجرا ژرفای انحطاط اخلاقی در جامعه ایران را آشکار کرد و انصافاً چه کار بزرگ و ماندگاری کرد. زیرا به نظر می‌رسد ما به این گونه اتفاق‌ها عادت کرده و ساده از آن می‌گذریم!

اینک اگر به خاطر داشته باشیم می‌بینیم، سيدمحمد خاتمی، زمانی که ریاست جمهوری در ایران را بر عهده گرفت، بر این نکته پای فشرد که آزادی یعنی آزادی مخالف، و این سخنی بود که مرز او با بسیاری از گروه‌ها و گرایش‌های سیاسی در ایران را مشخص می‌ساخت.

بارها شنیده‌ایم که می‌گویند ملتی که تاریخ خود را نداند و آن را نخواند مجبور به تکرار اشتباه‌های گذشته‌اش می‌شود و بر این اساس اهل فرهنگ و اندیشه ما را به خواندن تاریخ فرا می‌خوانند. شاید خواندن تاریخ با توجه به دوران مختلف و منابع گوناگون و انبوه در این زمینه، کار دشواری به نظر آید و تا اندازه‌ای ناممکن باشد، اما مطالعه و پژوهش درباره تاریخ معاصر ایران و تجربه‌های ما در دوران جدید، آسان‌تر و ممکن‌تر است و غفلت از آن خردمندانه نیست و جایی برای توجیه تنبلی‌های بی‌مرز و اندازه ما باقی نمی‌گذارد...!

در تاریخ معاصر ما دو تجربه مشابه دولت اصلاحات موجود است. یکی دولت دکتر محمد مصدق و دیگری، دولت مهندس مهدی بازرگان. زیرا هر سه دولت در شرایط ویژه و به گونه‌ای شگفت‌انگیز بر سر کار آمدند. دکتر مصدق که به وسیله عبدا... معظمی از دسیسه تازه انگلیسی‌ها باخبر شده بود، پیشنهاد جمال امامی را در مجلس برای پذیرفتن سمت نخست‌وزیری پذیرفت (هرچند جمال امامی در اندیشه دیگری بود و فکر می‌کرد پیشنهادش از سوی مصدق رد می‌شود و به مقصود پلید خود خواهد رسید)، مهندس بازرگان نیز که در تمام عمر سیاسی خویش بر راه‌های مسالمت‌آمیز تکیه داشت و خشونت را بر نمی‌تابید، در انقلاب 1357 با وجود این‌که یار همیشگی‌اش آیت‌ا... طالقانی به او گفته بود که آقایان وفا و صفا ندارند! سمت نخست وزیری را پذیرفت تا مبادا در ذهن مردم و تاریخ چنین یاد شود که وی شانه از بار مسئولیت خالی کرد و اگر نخست‌وزیری را می‌پذیرفت چنین و چنان می‌شد. اما سيدمحمد خاتمی، وی در سال 1376 با رای قاطع مردم، رقیب بانفوذ و قدرتمند خویش را از پیش رو برداشت ولی این نکته را هم در نظر داشته باشیم؛ جریانی که پشتیبانی خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال 1376 را بر عهده داشت بیش از پیروزی در آن عرصه، به کسب اعتباری برای تشکیل یک حزب قدرتمند می‌اندیشید ولی به هر ترتیب شور، شوق و خواست مردم، نتیجه دیگری را رقم زد و خاتمی با رای کم‌نظیری که مردم به او دادند موضوع را به کلی تغییر داد.

باز اگر به سرانجام هر سه تجربه نگاهی بیندازیم، پیوند دیگری میان‌شان خواهیم یافت، البته با یک تفاوت، که در پایان به آن می‌پردازم. دکتر مصدق که در قیام ملی 30 تیر 1331 با پشتیبانی و جانفشانی مردم ایران به قدرت بازگشت، یک سال و بیست و هشت روز بعد تنها ماند! و مقاومت پولادین‌اش که خواب خوش استعمارگران را آشفته و پایه‌های استبداد را متزلزل ساخته بود، با سکوت و بی‌تفاوتی نخبگان، روشنفکران و در نتیجه مردم درهم شکست و غمی که بر جان او بارید، چنان سنگین بود که بغض تاریخ را نیز شکست و تا آنجا ادامه یافت که هنگام مرگش، دکتر شفیعی کدکنی، درباره شامگاه زندگی آن «شیر پیر بسته به زنجیر»1 چنین سرود:

در سوگت ای درخت تناور
ای آیت خجسته در خویش زیستن
ما را
حتی امان گریه ندادند

مهندس بازرگان هم که از شوخ‌چشمی روزگار به نخست‌وزیری دولت موقت (دولت انقلاب) رسیده بود، کوشش فراوانی داشت تا از خشونت‌ورزی‌ها و تندروی‌ها بکاهد و پس از مقاومتی نه ماهه در برابر دخالت‌ها، مزاحمت‌ها و کارشکنی‌ها سرانجام از سمت نخست‌وزیری استعفا کرد و باز صدایی از جامعه نخبگان و روشنفکران ایرانی در نیامد (البته در نظر داشته باشیم برخی از ایشان از سقوط دولت وی ابراز خوشحالی هم کردند!). شگفت این‌که سه ماه پس از استعفای دولت موقت، دوستان و همراهان حزبی بازرگان نیز، در اقدامی پرسش‌برانگیز از کاندیداتوری حسن حبیبی برای نخستین انتخابات ریاست جمهوری در ایران پشتیبانی کردند و بازرگان در میان همراهان خویش تنها ماند تا باز این داستان غم‌انگیز تکرار شود؛ سال‌ها بگذرد و همراهان قدیم متوجه اشتباه بزرگ و جبران‌ناپذیر خود شوند.

اما تجربه سيدمحمد خاتمی و دولت اصلاحات تا اندازه‌ای متفاوت است. خاتمی از زمانی که به ریاست جمهوری انتخاب شد تا آخرین روز ریاست جمهوری‌اش زیر فشارهای مختلف قرار داشت و اتفاق‌های ناگواری مانند توقیف روزنامه‌ها، قتل‌های زنجیره‌ای، ماجرای کوی دانشگاه و... را پشت سر گذاشت، و هرچند نمی‌خواستند که وی در آرامش کار کند و هر چند وقت یک‌بار، برایش دردسری تازه می‌آفریدند اما اینک می‌توان گفت که با وجود فشارهای فراوان وی ناموفق نبود، عملکرد خوبی داشت و لااقل اوضاع سیاسی و اقتصادی ایران در چنین وضعیت نگران‌کننده‌ای قرار نداشت.

برخی افراد بر این باور هستند که خاتمی نباید در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری (سال 1380) شرکت می‌کرد زیرا کارکردن برای وی دشوارتر از همیشه شده بود... اگر خاتمی چنین تصمیمی می‌گرفت و اسیر این وسوسه می‌گشت شاید می‌توانست از خودش اسطوره‌ای بسازد، در گوشه‌ای بنشیند، سکوت کند و بی‌تردید به سوژه‌ای در تحلیل‌های نخبگان، روشنفکران و همچنین مردم تبدیل شود تا همواره یادی از او بکنند و بگویند اگر خاتمی بود یا می‌آمد، چنین نبود و چنان نمی‌شد. اما به باور نگارنده آرمان خاتمی با تداوم اصلاحات و استقرار آزادی معنا می‌شد و نه دست کشیدن از آن و این بسیار قابل تامل است. تصمیم خاتمی برای شرکت در انتخابات، پیروزی دوباره‌اش و استمرار دولت اصلاحات نتیجه بهتری در بر داشت و رشد عقلانیت در فضای سیاسی ایران را نشان می‌داد. بی‌تردید تداوم اصلاحات عرصه را برای ظهور و بروز بیشتر مخالفان آزادی و آزادی‌ستیزان سخت کرده بود و مجالی هرچند اندک فراهم بود تا کارهای موثری در زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی انجام گیرد. جالب‌تر این‌که دولت احمدی‌نژاد در همین مدتی که قدرت را در دست گرفته است ستیز با خدمات و دستاوردهای دولت اصلاحات را به طور جدی دنبال می‌کند؛ حزب را مزاحم می‌خواند، فشار بر سازمان‌های مردم‌نهاد (NGO‌ها) را در دستور کار خود قرار می‌دهد، فشار بر مطبوعات را افزایش داده و می‌دهد،... و مهم‌تر از همه، اقتصاد کشور را با کارها و تصمیم‌های غیرکارشناسی و غیرعقلانی به سمت زوال و نابودی پیش می‌برد و این خسارت‌ها را نمی‌توان با آه و افسوس گذراند و جبران کرد بلکه باید با چاره‌اندیشی از آسیب‌های بیشتر جلوگیری کرد.
 
اما این‌که هشت سال دولت اصلاحات چه در بر داشته؟ و چه نتایجی به بار آورده، کاری‌ست که نخست بر عهده نخبگان و روشنفکران است. آنان باید این موضوع را مشخص کنند که تداوم هشت سال دولت اصلاحات (با وجود فشارها و مشکلات فراوان) و ایستادگی خاتمی، ویژگی ممتازی در تجربه‌هایی ست که ما تا امروز برای دستیابی به آزادی و دموکراسی طی کرده‌ایم، ما که به کارهای منظم، درازمدت و هدفمند عادت و علاقه‌ای نداریم. شتابزدگی، نابردباری، تصمیم‌های هیجانی، برگزیدن کارها و برنامه‌های کوتاه‌مدت، همه چیز را یک شبه خواستن و... از ویژگی‌های بارز و برجسته‌مان است و خسارت‌های زیادی را پی در پی برایمان به ارمغان آورده است. اکنون بهتر است نیک بیندیشیم که آزادی و دموکراسی را نمی‌توان در یک چشم بهم زدن یا در یک جعبه کادو، بدست آورد. بدست آوردن آن به بردباری، سماجت و مقاومت نیازمند است و به باور نگارنده پاسخ کسانی که به نتیجه هشت سال دوران اصلاحات می‌اندیشند در همین سه واژه (بردباری، سماجت و مقاومت) مستتر است، و اگر تجربه‌های گذشته را مرور کنند، مشخص می‌شود که هشت سال تداوم دولت اصلاحات و خالی نکردن میدان، چه در بر داشته است؟ و اهمیت استمرار آن در دور آینده انتخابات می‌تواند بهتر درک شود.

---

1.این عبارت برگرفته از شعر مهدی اخوان ثالث است که می‌گوید:

ای شیر پیر بسته به زنجیر
کز بندت هیچ عار نیامد

 

 

در ساعت روز
شاید نامه ای سرگشاده به مردی با عبای شکلاتی درست 11 سال پیش که دختر بچه ی 8 ساله ای بیشتر نبودم با عبارات و کلامی آشنا شدم که سالها بعد معنای آنها را فهمیدم. "دوم خردادی ها" ،" چپی ها"، "راستی ها" برجسته ترینشان بودند. اما حالا 11 سال از آن روزها میگذرد و من از 3 سال پیش حق رای دادن گرفته ام و با این حق، ناخواسته وارد دنیای سیاست شده ام. دنیایی که شاید برای من و همسانان من زیادی بزرگ باشد. زیادی نا مفهوم و زیادی ناخواستنی. اما شماها میگویید که من فرزند این خاکم و باید سرنوشت خود و مملکت خود را تعیین کنم. آنهم با رنگین کردن آخرین برگ شناسنامه ام. و حالا که آخرین برگ از شناسنامه ام رنگین شده است حق این را دارم که به سرنوشت خود و مملکت خود بیاندیشم. سید همیشه خندان! من به عنوان یک جوان 19 ساله ی ایرانی حق دارم که نگران آینده ی خود باشم.آینده ی این مملکت. حق دارم که حرفهایم –عقایدم- را با کسی که حادثه دوم خرداد را رقم زد در میان بگذارم. 3 سال میگذرد از روزی که رفته اید و مسند ریاست جمهوری را به دیگری سپرده اید. و در این 3 سال که ناخواسته وارد این دنیا شده ام چیزهایی را دیدم و شنیدم که شاید تنها دلایل این گفته ها باشند. در حالی که نزدیک میشویم به زمان انتخابات، زمزمه های حضور مجدد شما هم پررنگتر میشود . آنهم به این دلیل که شاید شما به عنوان "بزرگ اصلاحات" تنها کسی باشید که بتوانید ایران فعلی را از این انزوای خود ناخواسته! بیرون آورید. گویا اینکه قرعه فال را به نام شما زدند تا این بار امانت را به دوش کشید. اما آیا شانه های شما توان کشیدن این بار را دارد؟! آیا شما همان سید خندان 11 سال پیش هستید که ملت ایران را بر آن داشت تا ساعتها در صف هایی طویل بایستند و آینده خود را با شوق و اشتیاق به شما بسپارند؟! می گویند زمان همه چیز را عوض میکند. شما را چه؟! بدون شک عوض شده اید. این را میشود از محو شدن گاه گاهی آن لبخند دائمی فهمید. بدون شک عوض شده اید. از این عوض شدن گله نمیکنم چرا که ایران هم، همان ایران 11 سال پیش نیست. اما ترس من به عنوان یک جوان دوستدار شما از این است که چه خواهد آمد بر سر آن تصاویری که یک ملت از شما در ذهن خود دارد؟! چه می آید بر سر آن ملت اگر قهرمانش را شکست خورده ببیند؟! چه خواهد آمد بر سر آن جوانانی که اصلاحات شما را بر سر میگذارند و با افتخار مهر "اصلاح طلب" را بر پیشانی خود حک میکنند؟! بارها گفته اند: که وای بر حال ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد، اما چه میشود کرد؟! این قانون زندگی آدمی است که برای خود اسطوره سازی میکند. سید همیشه خندان! اینها را حمل بر گستاخی من نگذارید. بگذارید به حساب اینکه من هم میترسم از اینکه شما را شکست خورده ببینم. واهمه دارم از اینکه شما هم مانند خیلی های دیگر با استقبالی با شکوه بیایید و با بدرقه ای نه چندان در خور، خداحافظی کنید. کاش اصلا نمی آمدید تا همیشه مردی با عبای شکلاتی باقی بمانید. تا همیشه سید همیشه خندان ما باشید. تا همیشه... کاش اصلا نیایید تا اگر خواسته های دست نیافته مان با حضور شما هم برآورده نشد آه و فغان راه نیندازیم که بر روی دیوار چه کسی یادگاری نوشته ایم! اطمینان داشته باشید که اگر چنین شد، همین ملت، همین جوانانی که شوق رسیدن شما را بر مسند ریاست جمهوری دارند تمام خوبیهای گذشته تان را به راحتی فراموش میکنند و خود شروع میکنند به انتقاد از شما و دولت شما. آنهم نه انتقادی سازنده که مخرب. اینها در دنیای سیاست چیز عجیبی نیست. شاید یکی از قوانین آن باشد . اما من از همین میترسم . و هیچ چیز بدتر از آن نیست که انسان روزی دوست و طرفدارش را در مقابل خود ببیند. و آنروز چه خواهد گذشت بر شما؟! چه خواهد گذشت؟ مهشید نیکروش

 

در ساعت روز
درست ميگوييد اگر مصدق يا بازرگان زمان زيادي در قدرت نماندند تا تغيير بنياديني اتفاق بيفتد هشت سال دولت خاتمي ادبيات سياسي ايران را تغيير داد و تغيير لحن سياسي و گفتمان سياسي اتفاق كوچكي نيست. خاتمي احترام به مخالف را جايگزين برخورد با مخالف كرد كاري كه در فرهنگ ما اتفاق بزرگي بود

 

در ساعت روز
درنگ خوبی بود محمد جان! دست روی موضوع مهمی گذاشتی

 

در ساعت روز
درود بر تو محمد جان ، تلاش تو در بیان هشت سال متفاوت در زندگی من و تو و هم نسلهای ما کاملا ستودنی است ، این تلاشها مرا به این جمله امیدوار تر می کند: شــاید که آینده آز آن ماست!

 

ارسال نظرات

 



 


موج سوم از باز نشر مطالب خود با ذکر منبع استقبال می‌کند
mowj.ir © 2008