صبح روز 21 مهرماه 1387، شهرکتاب ابن سینا
این روزها کمتر وقت میكنم به شهرکتاب سر بزنم و این حس خوبی برایم بوجود نمیآورد، چون به فضای خوب و آرام آن و دوستانی که آنجا رفت و آمد میکنند، عادت کردهام. جای امن و آرامیست و عصرها که خسته از کارهای روزانه به خانه برمیگردم ساعتی را آنجا میگذرانم اما این بار نمیتوانستم عصر آنجا باشم زیرا برای انجام گفتوگویی با پرفسور یوخن هیپلر (استاد علوم سیاسی و روابط بینالملل دانشگاه دویسبورگ) باید به هتل استقلال میرفتم... در میان قفسههای بخش کتاب در جستجوی کتابی بودم اما کتاب را نمییافتم، همینطور که مشغول جستجو بودم نام نونو ژودیس بر روی جلد یک کتاب نگاه مرا به سمت پیشخوان و بخش کتابهای پیشنهادی فراخواند. چندی پیش شعری زیبا از این شاعر پرتغالی خوانده بودم ولی خوب آن را به خاطر نسپرده بودم، کتاب را برداشتم و پس از خداحافظی با دوستانم از شهر کتاب خارج شدم...
بعدازظهر روز 21 مهرماه 1387، هتل استقلال تهران
ترافیک تهران خیلی کلافهکننده شده، تقریباً تنظیم برنامهها و کارهای روزانه با وجود این ترافیک وحشتناک کار غیرممکنی است. هفته گذشته برای دیدار با آقای دکتر اسلامی ندوشن چنان در ترافیک مانده بودم که در یک فرصت مناسب از یک خروجی مسیر را تغییر دادم و به محل کارم برگشتم و در تماسی تلفنی از ایشان عذرخواهی کردم. آقای دکتر اسلامی ندوشن هم از این وضعیت ترافیک و شلوغی خیابانها و بزرگراهها شکایت داشتند، به من حق دادند و قرار دیدار را به روز دیگری و ساعت مناسبتری انتقال دادند. خلاصه که این ترافیک تهران دغدغه هر روز ماست و گویا کسی به فکر چارهای برای آن نیست!
پس از نزدیک به یک ساعت تاخیر، به هتل رسیدم. خبر داشتم که مهمانان آقای خاتمی هم در هتل استقلال اقامت دارند و در ابتدای ورود به هتل این کاملاً مشخص بود. سمینار «دین در دنیای جدید» از صبح دوشنبه 22 مهرماه در تهران آغاز به کار میکرد. خلاصه، خسته و کوفته وارد هتل شدم، جمعیت بسیاری در لابی هتل به چشم میخورد، با پرفسور هیپلر تماس گرفتم و منتظر ماندم تا او به لابی هتل بیاید. در این فاصله به دنبال گوشهای دنج میگشتم تا گفتوگو را آنجا انجام دهیم اما این کار شدنی نبود زیرا جمعیت فراوانی در هتل بودند و گاهی راه رفتن معمولی هم مشکل بود، چه رسد به پیدا کردن دو تا صندلی خالی.
دوستان روزنامهنگارم را میدیدم که مشغول گپ زدن با مهمانان داخلی و خارجی آقای خاتمی بودند. شخصیتهای برجستهای به دعوت آقای خاتمی به ایران آمده بودند و هر سو را که نگاه میکردی، یک شخصیت بارز دیده میشد. آقای کوفی عنان دبیرکل پیشین سازمان ملل متحد، خانم مری رابینسون رئیس جمهور پیشین ایرلند، آقای بوندویک نخستوزیر پیشین نروژ، پرفسور جان اسپوزیتو استاد دانشگاه جورجتاون آمریکا (که با وی هم گفتوگویی ترتیب دادم)، آقای جوزف سامپایو رئیس جمهور پیشین پرتغال، آقای رومانو پرودی نخست وزیر پیشین ایتالیا، آقای لیونل ژوسپن نخستوزیر پیشین فرانسه و ... و این صحنه بسیار تماشایی و به یادماندنی بود بهویژه اینکه در چند سال گذشته دولت کنونی از ارتباط مناسبی با جهان برخوردار نبود و چهره خوبی از ایران در غرب نشان داده نمیشد، اما اینک اعتبار و احترام جهانی آقای خاتمی چهرههای مهمی را به ایران فراخوانده بود و این شور و هیجانی که در لابی هتل بر پا شده بود هر ایرانی آزادهای را که به سرنوشت و آینده کشورش میاندیشد خوشحال میساخت... این فضای شاد و زنده همه خستگیهایم را از خاطرم برد و جالب اینکه در میان انبوه افرادی که آنجا بودند یک لحظه سیمای مشعوف خودم را در آینهای دیدم و میدیدم که از شادی لبریز شدهام و با خود اندیشیدم که ما چقدر به شادی نیازمندیم و چقدر از آن محروم هستیم...
پس از گفتوگو با پرفسور هیپلر که البته به دلیل وجود انبوه جمعیت در لابی هتل در اتاق ایشان انجام شد، پرفسور هیپلر ، من و همراهانم (عکاس و مترجم) را تا جلوی در هتل همراهی کرد و ما نزدیک به در هتل با آقای خاتمی روبرو شدیم. پرفسور هیپلر از زمانی که به تهران آمده بود آقای خاتمی را ندیده بود، پس با ما خداحافظی کرد و به سمت آقای خاتمی رفت و ایشان وی را با خوشرويی همیشگیاش در آغوش گرفت...از هتل که خارج میشدیم به یاد شعر زیبای نونو ژودیس افتادم، شعری که پنجرههای بسته را به سوی عشق و زندگی فرا میخواند، شعری که برای همیشه آن را به خاطر خواهم سپرد:
اینجا باران و باد
با دریا سخن میگویند
گوش فرا میدهم بیآنکه
چیزی از نجوایشان بفهمم
اما در دوردستها
جایی که آذرخش چنان درخششی ندارد
تا افقها را روشن کند
صدای تو با سایهها سخن میگوید
درست مانند روزی که از راه رسیدی.















